امروز که قصد نوشتن کردم ، حالم خوب بوده ... به قول این فال ِ روزانه که گفته بود خودتو مثل یه ماهی کوچولو قراره حس کنی هی این ور اونور پریدم و وراجی کردم و خودمو با حرف زدن خالی کردم !!!
اما خب، همچنان از دست دنیا و روندش و گذشته و آیندش دلخورم و سعی میکنم زیاد بهش فکر نکنم تا بشه روز رو با خنده و خیر و خوشی شب کرد...
با محمد نشستیم و انتظار میکشیم تا برگ لبخندمون رو دنیا امضا برنه و بده دستمون!!!
فاصله شاید با حادثه های روزمره پر بشه اما همیشه سوراخ ِسقوط ِ دلتنگی هر از گاهی روح آدم رو زندونی میکنه.
هادی به زودی ده سالش میشه ... هر روز که میگذره سفت تر و سنگین تر میشه... و هر روزی که از من میگذره ، ضعیفتر و کم زورتر میشم...دیگه حرفام حتی مثل درل هم بشه نمیتونم توش نفوذ کنم....بعضی وقتا واقعا کم میارم و میشینم...اما خب!!! یاد گرفتم خجالت بکشم از کم آوردن و باز بلند میشم.....
خوشحالم که راهم رو پیدا کردم... راه درست ، یاد گرفتن... خوندن... نوشتن... دویدن...نه واسه فردا... واسه خوب تموم کردن ِ امروز بوده و من حالا راه طولانی ِ عمرم رو آروم و دور از دلهره قدم بر میدارم!!!
هر چیزی که پیش اومد ، راه کامل شدن بود و من هر روز کامل شدم ... وامروز باز هم پیش میاد و من حتی اگر پاهام برهنه هستن و از جائی که قدم میزارم ترس دارم اما میدونم که قدمهام محکم هستن و به زانو نمیشینن...
روزی بزرگترین خواهم شد
