و خود من! که خودمو شبیه اونا نمیدونستم و از اینکه اونجا بودم احساس عصبانیت میکردم...
15 نفر قبل از من تو نوبت بود...زیاد منتظر نشدم...اگه ده دیقه دیرتر میرسیدم دیگه نوبتی هم نبود...خوشبختانه زود نوبتم شد . زنگ خورد...شماره 165 گیشه ب ...بلند شدم رفتم سمت گیشه ای که باید میرقتم......جمله ای که باید میگفتم رو قبلا چند بار تمرین کرده بودم تو سرم ... با زبونم عینشو گفتم ...از وقتی شروع کردم حرف زدن به ربون اینا ، وقتائی که باید اداره برم همیشه قبلش تمرین میکنم که چی باید بگم!!! این دیگه حتی تو زندگی روزمره هم سرایت کرده... به قول معروف میپزمشون جمله ها رو ...
کارتم رو روی میز گذاشتم و گفتم که وقت تمدید شه...معمولا رفتار دوست داشتنی ای ندارن اونجا با خارجی ها...بنابر این منم هیچ لبخند و احترامی از خودم نشون ندادم!
مرد عینکی بود...نگاهم کرد ... و کارت رو برداشت...و اسمم رو تایپ کرد تو ماشینش...منتظر بودم که که وقت مشخص کنه تا مدارک حاضر کنم و برگردم... اما سوال دیگه ای کرد ... با اینکه ربطی به تمدید کارت نداشت جواب دادم...هول کردم اما مرد برعکس زن های سگ اخلاق و بی تربیت ِ اون اداره خیلی خونسرد و راحت صحبت میکرد...جوری که من تو اون اداره عادت به این مدل نداشتم...به خودم جرات دادم ومن هم سوالی که ربطی به تمدید کارت نداشت پرسیدم ...و مرد بدون اینکه فکر کنه که شاید تباید جواب بده ،جواب داد..!!!
نفسم ایستاد... قلبم شوک شد ...وحشت کردم...باید مطمئن میشدم... اما جرات نکردم باز هم بپرسم ...نکنه چیز دیگه ای میگفت که نمیخواستم بشنوم...دیگه نقهمیدم در مورد تمدید کارت چی گفت... پوشه ای که داد رو گرفتم و رفتم...هنوز مطمئن نبودم از جیزی که شنیدم...وسط اون راهرو راه میرفتم و از چپ و راست به خارجی ها میخوردم... اما دلم میخواست به در خروجی که روبرو بود برسم.. که بتونم از اونجا بیرون برم و ردبف کنم اتفاقی که افتاده بود و جمله هائی که رد و بدل شده بود!!!
روی پله نشستم...بلافاصله رویا اومد سراغم...سعی کردم ابر روباها رو بالای سرم پاک کنم...چند دیقه ای طول کشید تا به این نتیجه رسیدم که بهتره روز عادی ام رو و روزهای عادی دیگه رو ادامه بدم و زبونم هنوز نچرخه برای گفتن چیزی که ارش مطمئن نیست...
ده روز گذشت و دیروز بالاخره تامه رسید ...
مرد عینکی درست گفته بود...کاغذی که 14 ماه انتظارش رو کشیدم اومد ... دیگه امروز با اظطراب صندوق پست رو باز تمیکنم ...
خالا دیگه میتونستم حرف بزنم...و با خنده بگم که بالاخره محمد میاد!

