تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
نشسته بودم روی یه صندلی تو راهرو ... از این صندلی های چوبی بود که وقتی بلند میشی اونم بلند میشه و میچسبه دیوار...خارجی ها رو تماشا میکردم... که جلوی چشام رژه میرفتن... غر میزدن...داد میکشیدن... و حتی خمیازه میکشیدن...همه مدل بودن...ترک..کرد...عرب...چشم بادومی...رومانی..سیاه ...با روسری...با دامن کوتاه...

و خود من! که خودمو شبیه اونا نمیدونستم  و از اینکه اونجا بودم احساس عصبانیت میکردم...

15 نفر قبل از من تو نوبت بود...زیاد منتظر نشدم...اگه ده دیقه دیرتر میرسیدم دیگه نوبتی هم نبود...خوشبختانه زود نوبتم شد . زنگ خورد...شماره 165 گیشه ب ...بلند شدم رفتم سمت گیشه ای که باید میرقتم......جمله ای که باید میگفتم رو قبلا چند بار تمرین کرده بودم تو سرم ... با زبونم عینشو گفتم ...از وقتی شروع کردم حرف زدن به ربون اینا ، وقتائی که باید اداره برم همیشه قبلش تمرین میکنم که چی باید بگم!!! این دیگه حتی تو زندگی روزمره هم سرایت کرده... به قول معروف میپزمشون جمله ها رو ...

کارتم رو روی میز گذاشتم و گفتم که وقت تمدید شه...معمولا رفتار دوست داشتنی ای ندارن اونجا با خارجی ها...بنابر این منم هیچ لبخند و احترامی از خودم نشون ندادم!

مرد عینکی بود...نگاهم کرد ... و کارت رو برداشت...و اسمم رو تایپ کرد تو ماشینش...منتظر بودم که که وقت مشخص کنه تا مدارک حاضر کنم و برگردم... اما سوال دیگه ای کرد ...  با اینکه ربطی به تمدید کارت نداشت جواب دادم...هول کردم اما مرد برعکس زن های سگ اخلاق و بی تربیت ِ اون اداره خیلی خونسرد و راحت صحبت میکرد...جوری که من تو اون اداره عادت به این مدل نداشتم...به خودم جرات دادم ومن هم سوالی که ربطی به تمدید کارت نداشت پرسیدم ...و مرد بدون اینکه فکر کنه که شاید تباید جواب بده ،جواب داد..!!!

نفسم ایستاد... قلبم شوک شد ...وحشت کردم...باید مطمئن میشدم... اما جرات نکردم باز هم بپرسم ...نکنه چیز دیگه ای میگفت که نمیخواستم بشنوم...دیگه نقهمیدم در مورد تمدید کارت چی گفت... پوشه ای که داد رو گرفتم و رفتم...هنوز مطمئن نبودم از جیزی که شنیدم...وسط اون راهرو راه میرفتم  و  از چپ و راست به خارجی ها میخوردم... اما دلم میخواست به در خروجی که روبرو بود برسم.. که بتونم از اونجا بیرون برم و  ردبف کنم اتفاقی که افتاده بود و جمله هائی که رد و بدل شده بود!!!

روی پله نشستم...بلافاصله رویا اومد سراغم...سعی کردم ابر روباها رو بالای سرم پاک کنم...چند دیقه ای طول کشید تا به این نتیجه رسیدم که بهتره  روز عادی ام رو و روزهای عادی دیگه رو ادامه بدم و زبونم  هنوز نچرخه برای گفتن چیزی که ارش مطمئن نیست...

ده روز گذشت و دیروز بالاخره تامه رسید ... 

مرد عینکی درست گفته بود...کاغذی که 14 ماه انتظارش رو کشیدم اومد ...  دیگه امروز با اظطراب صندوق پست رو باز تمیکنم ...

خالا دیگه میتونستم حرف بزنم...و با خنده بگم که بالاخره محمد میاد!

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه بیستم اسفند 1390 و ساعت 14:42 |

هر روز صبح زود بیدار میشم...مثل همیشه ...فقط شنبه،یکشنبه میشه یه خورده بیشتر خوابید ...همچنان سرکار میرم...همون کار کمک آشپزی که از سه سال پیش شروع کردم واتفاقا خوب پیش رفته و خوب جا افتادم و الان هم که رئیسم داره خودشو بازنشست میکنه قراره من جای اون صبح ها کلید تو در رستوران کنم و شماره شرکتا رو بگیرم  واسه سفارشای رنگارنگ واسه رستوران...اصلا هر کاری که دلمون بخواد در کل انجام بدیم دیگه...!!! نمیدونم الان باید چه عکس العملی از خودم نشون بدم...خوشحال باشم؟؟...مثل همکارم که از وقتی قضیه رو شنیده کلا رفته تو فاز تیریپ مهربونی و ایده های جدید و احساس همدردی و در کل رفته تو جو ِ رئیس مهربون  شدن... بد هم نیستا ... حد اقل ، من فعلا دیگه باهاش کل ندارم !!!

اها!اینو میگفتم که اصلا نمیدونم چه عکس العملی باید ازم سر میزد!!! گیجم انگار...وقتی صاحب رستوران توضیح میداد شرایط رو و تاکید کرد رو اینکه نمیتونه بیشتر از این کاری واسه من بکنه من لبخند زدم و اون فکر کرد که دارم مسخرش میکنم!گفت چزا میخندی!من اما به این فکر میکردم که خواهیم دید چطور میگذره . همین جواب رو هم بهش دادم ... بحثی نکردم.. دعوا هم نکردم...از تشنج فراری ام...چیزی نگفتم...اما خودشون هم میدونن که مسئولیت بیشتر باید حقوق بیشتری به دنبال میداشت ...البته بیشتر کردن،،،، اما ته اونقدری که باید !!! و من نمیدونم چرا نجنگیدم!!!؟شاید فکر رفتنم...شاید قراره بمیرم... شاید هم معجزه ای خواهد شد ...نمیدونم ... اما من همچنان کار میکنم و از هفته دیگه یه ساعت هم باز زودتر از معمول باید بیدار بشیم ...

قبلن ها بعضی وقتا که خریدا سنگین بودن تو  راه گریه میکردم... به اینکه چرا من باید الان این همه بار بکشم ؟...یا وقتی میدوئیدم و به اتوبوس نمیرسیدم...یا وقتی سرما نوک انگشتامو بیحس میکرد ... یا وقتی بوی عرق یا غذا  میدادم و از اینکه نکنه تو مترو کسی متوجه بشه ،غصه ته دلم سنگینی میکرد ...از اینکه تب میکردم و کسی نبود سوپ درست کنه ..از اینکه های زیادی بود ....الان عادی شده... گریه مریه مال بچه هاس... نمیدونم حتی چیکار میخوام کنم ؟هزار تا فکر دارم ...هزار تا ایده... اما همه میلنگن...همه سوراخ دارن... هر کدوم یه جائی بن بست میشن...من باز هم تو یه جائی مثل فرودگاه پکن ، تو ماه وسط تابستون گم شدم!!!!

هادی مرد شده... ده سالش شد .. تولد خوشگلی براش گرفتیم...از اینکه دارمش امیدوارم به این دنیای زشت... همه چیزای دیگه همچنان مثل سابق مونده... من و هادی تنهائیم... ممد ایرانه ... هتوز کارای اداریش درست نشده....جواب شناسنامه من هم منفی اومده....و ما همچنان باید به ریش نمیدونیم کی بخندیم که فکر نکنیم که بد بختیم....

رفته بودم استانبول که ممد و ممد رضا رو ببینم... سفر خوبی بود .. دوست داشتم.... اما بعدش مریض شدم ... الانم که تو رخت خوابم باز دارم به این فکر میکنم که اگر کسی برام سوپ درست میکرد چه زود حالم خوب میشد!!!!!!


+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه پنجم اسفند 1390 و ساعت 0:23 |


امروز که قصد نوشتن کردم ، حالم خوب بوده ... به قول این فال ِ روزانه که گفته بود خودتو مثل یه ماهی کوچولو قراره حس کنی هی این ور اونور پریدم و وراجی کردم و خودمو با حرف زدن خالی کردم !!!

اما خب، همچنان از دست دنیا و روندش و گذشته و آیندش   دلخورم و سعی میکنم زیاد بهش فکر نکنم تا بشه روز رو با خنده و  خیر و خوشی شب کرد...

با محمد نشستیم و انتظار میکشیم تا برگ لبخندمون رو دنیا امضا برنه  و بده دستمون!!!

فاصله شاید با حادثه های روزمره پر بشه اما همیشه سوراخ ِسقوط ِ دلتنگی هر از گاهی روح آدم رو زندونی  میکنه.

هادی   به زودی  ده سالش میشه ... هر روز که میگذره سفت تر و سنگین تر میشه... و هر روزی که از من میگذره ، ضعیفتر و کم زورتر میشم...دیگه حرفام  حتی مثل درل هم بشه نمیتونم توش نفوذ کنم....بعضی وقتا واقعا کم میارم و میشینم...اما خب!!! یاد گرفتم خجالت  بکشم از کم آوردن و باز بلند میشم.....


 خوشحالم که راهم رو پیدا کردم... راه درست ، یاد گرفتن... خوندن... نوشتن... دویدن...نه واسه فردا...  واسه خوب تموم کردن ِ امروز بوده و من حالا راه طولانی ِ عمرم رو آروم  و دور از دلهره  قدم بر میدارم!!!

هر چیزی که پیش اومد ،  راه کامل شدن بود  و من هر روز کامل شدم   ... وامروز  باز هم پیش میاد و من حتی اگر پاهام برهنه هستن و از جائی که قدم میزارم ترس دارم اما میدونم که قدمهام محکم هستن و به زانو نمیشینن...


 روزی بزرگترین خواهم شد 


+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 و ساعت 20:44 |



حالم خوب نیست ، رو به قبله دراز میکشم و سقفو اکران میکنم، اشک نورِ چراغو به یه عالمه ستاره تبدیل میکنه... نمیبینم چیزی... دلم میخواد صدای مردن رو بشنوم اما سکوته و صدای تیک تیک ساعت و اتومات یخچال که انگاری خراب شده و برعکس من حسابی زور ِ زنده موندن میزنه!!!

نمیدونم حتی کدوم گوشه ِ زندگیمه که از نظرم میگذره و غمش اندازه یه کامیون چند تنی میشینه رو وجودم و منو میچلونه و اشکمو در میاره !!!

دلم میخواد بمیرم ...ار مرگ نمیترسم خیلی وقته...

ترحم لارم دارم... آره انگاری،،،، اما دیگه اونم مهم نیست...


 من فقط دلم میخواد دیگه نباشم   .

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه هشتم شهریور 1390 و ساعت 2:6 |


از اینکه قبل از سن سی سالگی به این نتیجه رسیدم که حواسمو بیشتر جمع کنم تا اشتباه ازم سر نزنه  و تلاش خودمو هم همیشه میکنم که نتیجه ِ خوبی بده این ایدئولوژی ِ شخصی.....به خودم تا یه حدی افتخار میکنم ... 

غصه خوردن برای اشتباه های گذشته دردی رو دوا نمیکنه ... اما همین که نیت تکرار نکردنشون تو سرت باشه همیشه، کمک میکنه کمتر اشتباه کنی!!!

اما درد همیشه هست... آدما رو میبینم دور و برم  که بزرگ شدن، که پیر شدن، که اشتباه کردن و هر روز اشتباه میکنن و هر روز درس نمیگیرن و  باز تکرار میکنن... دیدنشون همه ِ حس افتخار رو ازم میگیره که هیچی ، جاش تا آخر دنیا متاسف هم میشم...


از اینکه خدای بینهایت هستی به من فرصت داد که بزگتر از بزگتر ها بتونم فکر کنم  ازش ممنونم !!!

از اینکه خدای بزرگ دنیا  صحنه های دردناک درد کشیدنِ عزیزترین هام رو برام فیلم کرده ازش شاکیم!!!من طاقت دیدن ندارم...

از اینکه دنیای بزرگ هر روز برام مشغولیت ذهنی ِ جدیدی پروژه میکنه ناله میکنم ! من خسته شدم !!!

نمیدونم بعدا قراره چه مدل زندگی رو تجربه کنم  ... اما امیدوارم کمرم تاب تحمل فشار هائی که الان روش هست رو داشته باشه!!!


جقدر سخته نوشتن و ننوشتن !!!!

من میدواَم... برای من! برای هادی ... برای رسیدن به محمد... برای خوشبختی ِ مرضیه ... برای خیال راحت مامان و بابام... برای بستن چشمام و ندیدن بدی های عزیزام... و متنفر نشدن ازشون!!!!


مغزم انداره ِ گردو ِ... ظرفیت نداره... دلم مرگ میخواد ... خسته شدم


+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 و ساعت 0:0 |

خب نرگس اینا هم دل منو شیکوندن و رفتن ..مثل همایون اینا...از دست خودم دلخور شدم که چرا اینقده ساده جلوه کزدم تو چشمای آدمای دور وبرم که به خودشون اجازه میدن لگد بزنن ماسه ِ ریز وجود منو....


من حال و حوصلم کم شده... زندگی میکنم چون باید کرد ... و عقب نموند از بقیه... این تلاشه خوشحالم نمیکنه ... اما میترسم از تلاش نکردن هم...

محمد رو دوست دارم... دلم میخواد اون حوشحال باشه...

دنیا گفته که براش زحمت بکشم...و بعضی لحظه ها احساس میکنم اونه که بهم نیرو میده واسه فکر کردن به فردا 

اونه که نذاشته من بیفتم...

ساده و بی پرده دوسش دازم

به زودی رویاهای قدیمی میشن خاطره و ما زندگی میکنیم و باز رویا میسازیم با هم .....


+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه دوازدهم تیر 1390 و ساعت 1:50 |

نرگس  اینا یک هفتست که با من زندگی میکنن...هنوز برای خودم  قابل باور نیست که چطور اعتماد کردم...چطور فکر کردم..چطور در یک آن تصمیم گرفتم...

گریه کردم خیلی...هنوز هم میکنم...مثل پوست انداختن مار شده...مثل  از پیله در اومدن پروانه...اصلا  یه احساس بد و دوست نداشتنی...اونا خوبن...اذیت نمیکنن...اما من به نفس کشیدنشون تو خونه عادت ندارم...اینو دیگه برای همه تعریف کردم...کار زشتی میکنم میدونم...اما این احساس برای خودم هم جالبه...که سخته برام کنار اومدنم با  شرایط جدید...

در هر صورت باید و شاید حتی به یه شکل دیگه، این اتفاق میفتاد...حالا این هم یه شکل مثبتش هست...اما من زورم خیلی کمه...اصلا من یه آدم گندیم که لنگه نداره...بیخیال...

نرگس اینا هنوز خوبند...فردا و سال دیگه رو هنوز نمیدونم؟!!!

فعلا اینجوری میگذره دنیا...به قول معروف...خیره ایشالله...

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 و ساعت 6:1 |

بنام من  و بنام ما...


 من و محمد ازدواج کردیم...روز 25 دسامبر سال 2010...

روز  جالبی بوده همیشه...روز اتفاقای  نهائی و بزرگ تو زندگی من ...

امروز که دارم مینویسم... تونستم قدرت داشته باشم توی انگشتام و فشارشون بدم رو  کلیدا و به زبون بیارم  اون چیزی رو که رخ داد...

اتفاقائی افتاد که  موهای منو از اونجا که فرق سرمو  جدا میکنم  سفید کرد!!! نگاه که میکنم  خوب میتونم ببینمشون...نفس کم آورم ...درس گرفتم...بنزین تموم کردم... نصف  قدم هام از روی خاک جدا شد و  قصد سفر کردم...

حالا یا شانس آوردم ، یا جزو اون آدمائی بودم که کم نمیارن و  بلدن واسه خودشون هم نگران بشن و راه حل پیدا کنن...

من و محمد ازدواج کردیم...به پیشنهاد من و با خنده ِ دوتائیمون...امروز 43 روزه که ما  امضا زدیم  رو ورقه های  دفتر ازدواج شماره 5 اردبیل!!! و شناسنامه من  بهترین آرایش زندگیش به صورتش نشست!!!

بنزین دارم...نفس میکشم و روزهای زشت دنیا رو شوت و پاس و دریبل میکنم... میدووم برای  تموم شدن روزهای فاصله با محمد و این دفعه دیگه ناله نمیکنم...بزرگ شدم راستی راستی  و حالا میدونم که  اگه نشستی سرنوشتت ناله میشه.پس .باید راه بری حتی اگه مثل لاک پشت باشه... بالاخره میرسی...

دنیای بچگی خوشمزست...شاید حتی گریه و زاریش..اما خب، نمیشه جلوی  چرخیدن کره زمین رو گرفت و پیر نشد...گریه ِ پیری مثل زهر هلاهل میمونه...

من حالم  در کل خوبه.. دنبال کارهای جدید و  حرکت های تازه هستم...

هادی هم خوبه...بزرگ شد...داره میشه...دیروز 9 سالش شد...اما دارم احساس میکنم به شدت، که حتی اگر  پیر هم شدیم با هم بازم همون هادی خواهد بود  برای چشمای من!!!

از صفر شروع کردن شاید بکر و تازه نباشه  اما  هر دوره از عمر و هر روز که میگذره تازگی خودشو داره...و من از دنیا استفاده میکنم و بهش استفاده میدم ...

منتظر اتفاقات خوب جدید باشیم با هم ...

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه هفدهم بهمن 1389 و ساعت 22:18 |
حس  وحشتناکی دارم...


تنفری که یه دفه  داغ میکنه ته دلمو و ته دلم هم نمیمونه ...فوران میکنه وسمش همه عالم و آدمو مسموم میکنه...

حس بدیه.مثل هیچ حس دیگه ای نیست...بکر و تازه...شوم...نفرین شده...زشت...تلخ...سیاه..وخفه کننده...

دوسش ندارم...داغم میکنه...هوا کم میارم.گریه کم میارم.مهربونی کم میارم...اصلا خودمو کم میارم...ونفرت اشباع میشه تو وجودم!!!

دلم تنگ میشه...اما مغزم تنگ نمیشه...روحم از نا متعادلی تاول میزنه و وای به روزی که اون تاول بترکه ودردش جونمو اتیش بزنه...چرا چشم انتظارم؟نمیدونم چرا؟

نگاهم  یا به در ِ که بیای... یا به درگاهِ که هرگز نباشی...نه  تو چشمای من...نه تو دنیا....

دلم هیچی نمیخواد  امشب، جز گریه..اونم وقتی میخوامش نیست!!!

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه یازدهم آبان 1389 و ساعت 2:40 |

امید خیلی وقته مرده...شعار و این چیزای بچه گونه دیگه یادم رفته و حتی واسه گول مالیدن سر ِ خودمم دیگه نمیگم به نام فلانی و فلان  شد و بیسار شد....

حالم بده.. نه مثل هیچ وقت دیگه ای...تنها شدم...هیشکی دیگه منو نمیخواد...منم نمیخوام هیشکی رو...نمیدونم..میخوام شاید...اما غرورم نمیزاره که بخوام...

گرفتار لحظه های بدی شدم..نمیتونم از پس خودم بر بیام...میتونم سر پا نشون بدم خودمو اما نمیتونم ته دلم  کباب نشم و داغ نکنم و نمیرم ...نمیتونم...

تنها شدم...

پیر که میشی آسون نیست تنها شدن...ترس داره...وحشتناکه...

 همیشه فکرمیکردم دوسم داری...اما هر اتفاقی که افتاد از اولین روزی که چشامو به دنیا باز کردم تا الان که 30 سال گذشته همش بد بوده..بد..بد..بد...

همه نفس میکشن خب..منم رو همه...چی بیشتر دادی ؟ 

یه بختک گنده که رو دلم سنگینی کنه و سایش حتی از دور خفم کنه؟؟ آره؟ اینو میخواستی؟

که تو 2 سال همه چیمو ازم بگیره؟؟؟عشق ..احساس...باور..سادگی..اعتماد... همه یه دار و ندارم...؟ اینو میخواستی ببینی و کیف کنی؟؟؟ مگه من از کی خورده بودم؟؟

اصلا گیریم که خورده بودم  ..هر چند خودم نمیدونم... اما اونائی که ازشون خورده بودم همشون رسیدن به هر چی که میخواستن...پس من چی؟؟ چرا وسط این همه قدم له شدم؟  چرا منو له کردی؟؟ همینو میخواستی نه؟؟؟ تماشا کن خب...

چی میخوای دیگه از جون من آخه؟ چرا یه خورده راحتم نمیزاری؟؟؟

یه چند روز مرخصی...چه میدونم ..یه چند وقت نمیشه خودتو بزنی به اون راه؟؟؟

من خسته شدم...همش فکر  رفتنم..یه جائی که دستت بهم نرسه..شدی یه کابوس واسه من که نمیتونم نفس بکشم با فکرت...راحتم بزار ..هر چی میکشم از دست توه ..از الطاف گرانبهای جنابعالی که  جنسای خوبشو نصیب اونای دیگه میکنی....ولم کن دیگه..

حالم خوب نیست ..دیگه چقد میخوای طولش بدی؟؟؟

ولم کن............

این روزا همش مریضم..بی حوصلم ..دلم هیچی و هیشکی و همه چی و همه رو میخواد...میگن نشونه های خوبی نیست...

پامو گذاشتم تو یه راه بد...که توش ذره ذره آب شدم و آخرش هم چاه منو قورت داد...حالا صدای جیغم هم به هیشکی نمیرسه..هیشکی حتی دلش نمیخواد بشنوه که من چم شد و چم قراره بشه...


اینجا هم شده آشغالدونی من ...که آشغالای تکراری همش توش میریزم...خالیم میکنه هر چند تکراری باشه...

من حالم خوب نیست...بلدم خنده های قشنگ ار خودم در کنم اما دردناکترین صحنه یه چهره من میشه اون لحظه..ای کاش میدونستی.........

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 و ساعت 0:57 |