بنام امید!
روزگاریست که از کار جهان بیزارم!!
سرما خوردم ...اما خب هنوز میشه سر پا نگه دارم خودمو...با اینکه با روزه و بوی غذاهای رنگارنگ که دماغمو نوازش میکنن صبح رو شب و افطار میکنم فعلا نرفتم تو رختخواب...
هادی بزرگ شده..انگار همیشه بزرگ میشه..مثل خودم!بعضی وقتا حرصمو در میاره...خسته و پشیمون میشم از همه یه تلاشی که براش میکنم...درمونده میشم به عبارتی...اما خب یه لحظه نبودنش کنارم به وحشت میندازه منو...
خیلی سخته انتخاب بین بودن یا نبودن... دلم میخواد بگم که به خاطر هادی به فکر خودم و آینده یه خودم نیستم...اما تو اینم تبصره هست...اگه دل خودم نبود و عشق مادری به قول معروف...نیروی دیگه ای نمیتونست منو اینجا نگه داره...پس خودخواهیِ خودمه!!!
داره میره کلاس دوم! مردی شده واسه خودش ..قدشو میگم البته...من خیلی لوسش کردم ،دست خودم نبوده ..اینجوری بار اومده و من از ین بابت خیلی ناراحتم... ۷ سال و نیمشه... هنوز مامان قاشق تو دهنش میزاره..مامان بند کفشاشو میبنده...مامان کیف مدرسشو برمیداره..مامان دوششو میگیره..مامان دستشوئی میشورتش...حتی مامان دستاشو میشوره و دماغشو پاک میکنه وقتی مریض میشه!!!من ۸ سالم بود خواهر کوچیکمو حموم میکردم و مامانم که خونه نبود آش دوغ هم درست میکردم!!!
هادی دست پا چلفتی ای بار اومده!!! امیدوارم بتونه گلیمشو خودش بکشه بیرون... در کل هادی خانی از آب در اومده دیگه!!! که عشق سونیک داره و یه روزم زده به سرش که اسم هادی قشنگ نیست و نباید براش این اسمو انتخاب میکردیم...حالا تغییر اسم داده و شده مارتَن...
یه خورده این چند وقته دگرگون شدم...دیدن محمد همه یه جوونی گذشته یه منو یه شبه دوباره یادم آورد... یه لحظه احساس پشیمونی کردم... یه لحظه دیگه احساس خوشحالی کردم... یه لحظه برگشتم به گذشته..لحظه دیگه برای آینده نقشه کشیدم ...اما فهمیدم که مخم گنجایش نداره...نمیتونستم هضم کنم قضیه رو...هنوز موندم...بعضی وقتا میترسم باهاش حرف بزنم گر چه سرشار از شوق باشم حتی!!! و بعضی وقتا نمیتونم جلوی خودمو بگیرم وقتی میبینم هست و جلوی چشم من نشسته و نفس میکشه...مطمئنم خیلی حرفا هست که نمیشه گفت...نمیدونم چرا...اما از دل میره هر انکه از دیده بره و وقتی که برگرده دیگه نمیشه جمع و جورش کرد...محمد قشنگترین نفس جوونی من بود که زندگی بهم داد و زنده شدم باهاش...با اون نهایت سختی رو،آخر خوشی رو تجربه کردم و زندگی کردم باهاش...و بالاخره هیچ وقت بهش نرسیدم...
آزاده مثل کیسه های خاکی که از یه بالن آویزون میشه آویزون محمد بود وقتی طنابشو برید اون اوج گرفت
آزاده جاش رو زمین بود و اونجا راضی بود و محمد پسر آسمون بود و اونجا خوشحال...پرواز کرد و دور شد....
امیدوارم هر لحظه ای که میگذره با شادی و سلامتیت بگذره و همیشه خوب باشی...حتی اگه قرار باشه یه روزی منو آرزو کنی..داشته باشی!!!!
همه چی نمیشه بگم خوبه....یه کمی ذهنم درگیره...هنوز دارم تلاش میکنم آلن رو با احساساتش کنترل کنم که اشتباهی از جفتمون سر نزنه...یه خورده سخته...اما خب باید از پسش بر بیام...و خواهم اومد...
کار خوبه...زیاد مشتری نداریم اما خب به من ضرری نمیرسه...اونجا رو خیلی دوست دارم...اگه اونجا نباشه مریض میشم!خدای بزرگ همیشه نگاهش به منه...منتظرم ببینم آخر امسال کاغذ صورتی نصیبم میشه یا نه؟؟؟!!! یا اینکه مرد ابول بی اِم برام کاری میکنه یا نه...میدونم که تو فرستادیش...مطمئنم که اون منو خونه دار میکنه...بگو که راست میگم!حالا بهتون میگم بعدا..........
اخلاق زاده آروم گرفته...ترس اینکه از دست بده داشته هاشو زبون تیزشو بریده و مهربونی رو یاد گرفته... از خودم خوشحالم...از اینکه بالاخره بعد کلی کلنجار تونستم بعضی چیزا رو عوض کنم به خودم میبالم...
البته چیزای مهم دیگه ای هم اتفاق افتاده که هنوز نمیدونم سیرش صعودیه یا سقوطی!!!!!میترسم به زبون بیارم اما خیلی وحشتناکه وقتی به عمق ماجرا فکر میکنم!
هوز هیچ اعتمادی بهش ندارم...ترجیح میدم منتظر بشم برای دیدن آینده...معتقدم میتونه اتفاقائی پیش بیاد که شوک کننده باشه...پس آماده باش بانو!!!و برای هیچ حادثه ای اشک نریز... دنیا مال منه...عین یه تیکه نونی که وقت گشنگی مزه یه چلو کباب میده و شاید مثل مرغ بریونی که بعضی وقتا حتی بوش حالتو به هم میزنه...پس فکر نکن همه یه اتفاقا شیرینه یا همشون تلخ...فقط به این فکر کن که اتفاقا همشون مال توه و تو باید نگرشون داری!!!!و به موقع ازشون استفاده کنی...وقتی گشنه نیستی نخور!!!! چون هم مرغ بریونت هدر میشه...هم حالت به هم میخوره و بالا میاری!!!!
شاید هنوز باید درس بدم و درس بگیرم...پس اخلاق زاده! ، مرا دریاب...
خیلی وقت بود وراجی نکرده بودم...خب دیگه میرم دوش...فردا صبح مثل همیشه آفتاب خوشگله و اونطرف پنجره بوی خوبی میده....اما خب من روزگاریست که از کار جهان بیزارم!!
شب به خیر!
+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت
1:19 |